تبليغاتX
دلتنگیهایی از نسل اندوه وتنهایی های شبان
با اشکهام می نویسم وبلاگم دوستت دارم
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 9:42  توسط فرياد خاموش  | 

کمترین جرم من خواستن تو است

بزرگترین گناه من خواستن تو است

من تو را می خواهم ای ازادی

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 5:14  توسط فرياد خاموش  | 

شکستن غربت ترانه ها

تو مرا عادت به نوشتن داداه ای با تو وبدون تو هر روز مشق عشق می کنم وهر شب با خدای خویش نیایشی از جنس بلور می کنم تاتو را دوباره ببینم ،به روشنایی اشکهای مادر وقت نماز قسم ،به دعای سحری مادر برزگ سوگند ای ریسمان پیوند گسسته وای جدا مانده از دلم، دوستت دارم، تو را می خواهم ، برای انکه بدانی دوستت دارم دو باره نگاهم کن تا ببینی صادقانه دوستت دارم .

بهانه زندگیم از تکرار تو لذت می برم از یاد تو سیراب شراب عشق می شوم وبرای دوباره داشتن تو می شکنم هر چه شکستنی است حتی غرورم .

برای انکه دوباره مال من باشی گفتنی های گذشته از یاد می برم ونا گفتنی های بسیاری تمرین کرده ام که می خواهم با عشق وطراوت جانم برای باز گو کنم شنیدنی ها یم از تو از یاد رفته می خواهم دوباره بیایی وبگویی که دوستت دارم قول می دهم این بار با گوش جان بشنوم .

می خواهم جوانه های زندگی ولبخند هر روز وهر شب با حضور توبر دامن پر چین عشق در خلوت خانه بکارم وبچینم وهمیشه بهارم تو باشی برای انکه تو را داشته باشم تمام داشتنیهایم دور می ریزم می خواهم با داشتن تو هیچ فاصله ای میان داشتنی ها یم وتو نباشد ساده بگویم می خواهم دوباره وهمیشه مال من باشی

هر چه تو را می خوانم تازه تر می شوی وهر چه تو را می نویسم  غزلی عاشقانه تر می شوی وهر بار که تورا بر صفحه دلم نقاشی می کنم نقش تو بیشتر وقلبم وجانم حک می شود وتو برایم جاودانه تر می شوی

تو را می خواهم  که برگردی به سوی ابادی دلم بیا باهم شهر ارزوهایمان دو باره بسازیم وباهم ترانه دوست داشتن ها زمزمه کنیم تو را برای همیشه با اغوش باز می خوانم ومی خواهم  هوس انگیز ترین ترانه ها برای داشتن تو بسرایم

خدایا عاشقانه ترین کلمات وزیباترین تعبیرها برای دوست داشتن کسی دوستش دارم برزبانم جاری کن تا بتوانم بدون هیچ فاصله ای عاشقانه هایم تقدیم دوستت دارم ها بکنم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 17:47  توسط فرياد خاموش  | 

شکستن غربت ترانه ها

تو مرا عادت به نوشتن داداه ای با تو وبدون تو هر روز مشق عشق می کنم وهر شب با خدای خویش نیایشی از جنس بلور می کنم تاتو را دوباره ببینم ،به روشنایی اشکهای مادر وقت نماز قسم ،به دعای سحری مادر برزگ سوگند ای ریسمان پیوند گسسته وای جدا مانده از دلم، دوستت دارم، تو را می خواهم ، برای انکه بدانی دوستت دارم دو باره نگاهم کن تا ببینی صادقانه دوستت دارم .

بهانه زندگیم از تکرار تو لذت می برم از یاد تو سیراب شراب عشق می شوم وبرای دوباره داشتن تو می شکنم هر چه شکستنی است حتی غرورم .

برای انکه دوباره مال من باشی گفتنی های گذشته از یاد می برم ونا گفتنی های بسیاری تمرین کرده ام که می خواهم با عشق وطراوت جانم برای باز گو کنم شنیدنی ها یم از تو از یاد رفته می خواهم دوباره بیایی وبگویی که دوستت دارم قول می دهم این بار با گوش جان بشنوم .

می خواهم جوانه های زندگی ولبخند هر روز وهر شب با حضور توبر دامن پر چین عشق در خلوت خانه بکارم وبچینم وهمیشه بهارم تو باشی برای انکه تو را داشته باشم تمام داشتنیهایم دور می ریزم می خواهم با داشتن تو هیچ فاصله ای میان داشتنی ها یم وتو نباشد ساده بگویم می خواهم دوباره وهمیشه مال من باشی

هر چه تو را می خوانم تازه تر می شوی وهر چه تو را می نویسم  غزلی عاشقانه تر می شوی وهر بار که تورا بر صفحه دلم نقاشی می کنم نقش تو بیشتر وقلبم وجانم حک می شود وتو برایم جاودانه تر می شوی

تو را می خواهم  که برگردی به سوی ابادی دلم بیا باهم شهر ارزوهایمان دو باره بسازیم وباهم ترانه دوست داشتن ها زمزمه کنیم تو را برای همیشه با اغوش باز می خوانم ومی خواهم  هوس انگیز ترین ترانه ها برای داشتن تو بسرایم

خدایا عاشقانه ترین کلمات وزیباترین تعبیرها برای دوست داشتن کسی دوستش دارم برزبانم جاری کن تا بتوانم بدون هیچ فاصله ای عاشقانه هایم تقدیم دوستت دارم ها بکنم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 17:44  توسط فرياد خاموش  | 

 اغاز وپایان

حالا که اهنگ نوشتن کرده ام وتو را برای نوشتن بها نه کرده ام زیبا ترین ترانه ام  وحرفهای نا گفته ام در دیوان شعر دوست داشتن ها فقط برای تو که دوستت دارم می نویسم واینها همه بهانه ای است برای انکه بگویم دوستت دارم. حریم سبز خانه ما گاهی دلگیر از غبار زندگی می شود ودرختان تناوری باتبر هیز م شکن زمانه ارام و بی صدا نهالستان وجود ما را تر ک می کنند وسایه از سر ما بر می دارند هیچ می دانی چرا ؟ انها هم روزی نهالی وجوانه ای بوده اند در گلدان دوست داشتن ها وقتی بزرگ شده اند وبا هزاران جوانه وشاخ و برگ ,مادر گلها وپدر شاخه ها ی نو رسته شده اند وقتی کسی از میان ما می رود وطراوت حضورش در باغ زندگی ما کم رنگ می شود این پایان دنیا نیست بلکه اغاز یک وظیفه بزرگ وگذاشتن  مسولیت ها ی بیشتر بر دوش ماست .تا کی ما می توانیم ابر بهاری نصیحت ها وهم صحبتی های مادر بزرگ ,پدر برزگ ویا حتی پدر ومادر خویش بالای سر داشته باشیم اخر باید یک روزی ما زیر افتاب گرم زندگی به تنهایی بار زندگی بر دوش بکشیم ممکن است انجا هیچ کس نباشد ومن وتو تنها باشیم دست هم دیگر برای زندگی باید فشرد ومبارزه اغاز کرد از دست دادن هر کسی که سهمی در زندگی ویا شکل گرفتن شخصیت ما داشته سخت است اما این همان طور که گفتم اغاز یک راه وشاید به قولی نشانه بزرگتر شدن ماست .خدا می خواهد بگوید فریاد تو بزرگ شده ای وخودت باید تو لید فکر واندیشه ونصیحت کنی . خدا می خواهد بگوید ای فریاد اگر از تجربه بزرگترها تا حالا باری نبسته ای به وجود خودت وانسانهایی که با انها زندگی می کنی خیانت کرده ای اکنون نوبت ماست که زندگی کنیم وسایه و تکیه گاهی برای کوچکتر ها باشیم غزلهای تازه ای بسراییم ونت زندگی را بنویسیم وبا هم بنوازیم واز تجربه  بزرگتر هایی که اکنون در میان نیستند برای زندگی استفاده کنیم .درسوگ از دست دادن نزدیکان من هم خیلی گریسته ام واندوه ودرد بر سینه دارم اما هیچ گاه تا زمانی خدا دارم وراهم به سوی اوست از تنهایی نمی نالم هر چند گاهی احساس تنهایی بر ایمان وعقیده ام غلبه می کند .

زندگی انقدر سخت  نیست که ما می پنداریم  راحت هم نیست که بی خیال فردا ها باشیم . زندگی طوفانی است که از دل نسیم می وزد وامواجی است که از اعماق دریاهای ناشناخته به سوی ساحل ما می وزد ما قایق , دریا ویا طوفان نیستیم ما همه هستی ودر عین حال قطره ایم که اگر دل به امواج دهیم  گردابها زندگی ما را نشانه می روند واگر خانه بر بال نسیم بنا کنیم طوفانها چیندمان زندگی ما را بهم می زنند .زندگی با همه تلخیها زیباست وشایسته لبخند . باور اینکه ببینم تو لبخند می زنی این روزها سخت است اما تمام ارزش در همان یک لبخند زیبا خلاصه می شود .

این مطلب تقدیم به دوستت دارم ها   وتقدیم به ان دوستی است که در دو پست قبلی نوشتم در سوگ از دست دادن  عزیزی است  فکر می کند با از دست دادن یکی از نزدیکترین ها  به  پایان رسیده است واسرافیل در صور خویش دمیده است .

ایا راستی این چنین است ؟

شما خوانندگان این مطالب نظر خود را بنویسید واز خود اوهم خواهش می کنم که نظر بدهد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 13:34  توسط فرياد خاموش  | 

حرفهایی باخدا

خدایا از تو می خواهم  کمکم کنی برای بودنم هیچ گاه دست نیازی از استین بیرون نکنم ودست هیچ نیازمندی پس نزنم از تو می خواهم برای انکه ثابت کنم هستم شمشیر کلام وتیغ عمل بر روی هیچ یک از هم نوعان نکشم .

خدایا آتش مقدس را بر بلندای ارزوهایم برفروز تا چراغ عشق همیشه در وجودم روشن ونور ذات ابدی تو همیشه چراغ راهم باشد

خدایا یکی از بندگان توام و احساس شرم دارم که بگویم گناه کارم, وقت نیاز, تو بهترین ,وزمانه بی نیازی تو در فراموشخانه یادم هستی, می دانم که از سر خوشی من شادی و از نگرانی من دل نگران  نمی خواهم هم کلامی با تو با نوشتن کلمات عاشقانه سر شار از احساسم کند امانمی توانم بدون حضور تو شعری بسرایم اندیشه ام مطلق نیست واحساساتم تابعی از عواطف وهیجانات درونیم با دیده ها ونوشته ها واندیشه های قاصرم شکل می گیرد تو مطلقی وبی نهایتی, من هم بی نهایتم اما تو بدون من همانی که هستی ومن بدون تو هیچم وپوچ .

خدایا خانه عشق کجاست ؟ سرزمین دوستی زیر سایه کدام ابرمخفی شده است ؟ترانه دلنشین دوستت دارم ها را چه کسی برای من زمزمه می کند ؟ تو با چه کسی بیشتر از من دوستی ؟ چه کسی خانه اش به تو نزدیک تر است ؟ هم کوچه عشق کیست؟

خدایا این چیست که دلتنگ کسی می شوم هیچ نسبت سببی ویا نسبی با من ندارد ؟ برای چه به خودم جرات می دهم به پستوی کس دیگری وارد شوم تا احساساتش برانگیزم واو بگوید دوستت دارم بدون انکه هیچ گونه نیازی مادی به من داشته باشد خدایا نیاز دوست داشتن ها دیگر چگونه نیازی است؟

خدایا برای انکه راهم در سفر گم نکنم صد جا نشان می کنم نمی دانم  چرادر حالی که از تو هیچ نشانی ندارم  هیچ گاه تو را گم  نمی کنم واگر از تو غافل می شوم برای ان است اهریمن  وادارم می کند از حضور سبز تو در کنارم غافل شوم وتو چه زیبایی که می بینی مرا در حالی که خیانت می کنم وجرمی مرتکب می شوم اما کمکم می کنی تا غیر تو از رازم هیچ نداند

خدایا تو بهترینی

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 6:23  توسط فرياد خاموش  | 

خدایا ! گر هیچم نداده ای دلی به بزرگی دریا یم داده ای که بتوانم دلتنگی هایم را همیشه در ان بریزم ورود زندگی را دو باره  به سوی اقیانوس ابدیت تو جاری کنم هرچند گاهی دلتنگی های بزرگی سراغم می اید وتو به تفکر وامی داریم طاقت دوری بهترین کسانم ان هم برای همیشه سخت است وگاهی احساس محال می کنم یاد تو که سراغم می اید ارام می گیرم وبا اشکهایم دوباره سرود زندگی می خوانم ولبخند می زنم .

هیچ گاه دوست ندارم از مرگ بنویسم انهم در اغاز بهار ورویش جوانه ها وشادیها ولبخند ها اما وقتی خبر بدی می رسد ودوستی مهربان بهترین کس خویش را راهی دیار ابدیت می کند فقط می توانم در گریه هایش شریک باشم واحساس دل تنگی کنم ( وبه قولی شانه هایت را برای گر یه کردن دوست دارم ) نمی خواهم به دوست مهربانم بگویم گریه نکن مادرجون پیش خداست وخدا به تو صبر بدهد چون می دانم تکیه گاه زندگی از دست دادن سخت است وگریه مرهمی است برای دردهای نبودن های اجبار زندگی .

عزیزم ! وقتی دیدم دیگر سراغم نمی گیری ودر اخرین بار گفتی مادر جون تو بیمارستان بستری است فقط دعا کردم تا تو دوباره اغوش گرمش احساس کنی اما خدا تقدیر دیگری نوشته بود برا نوشته بودی از یادم بردی سراغم نمی گیری اما باور کن تا یاهو باز می کنم به چراغ ای دی تو نگاه می کنم شاید روشن باشه تو افهام می گردم شاید ردی از تو باشه سراغ وبلاگهام نمی رم تا یه سلام برا تو نفرستم اخه تو بهترین دوست منی وهم درد من وهم فکر وهم ایده من .

عزیزم ! برای تو بهترین ارزوها دارم برام نوشتی دیگه دردهام به کی بگم دلتنگیهام کی از تو چشام می خونه , تنها تر از همیشه شدم  دلتنگ یک شکلک خنده یاهو مسنجر تو شدم فکر کردم یعنی تو بازهم می خندی امید ان روز !

عزیزم گلهای رز توی باغچه خونه ما بعد از اخرین باران بهاری پر از گلهای سرخ وسپید وصورتی رز شدن وقتی ازسر کار می ام اونهایی که بو میدن بو می کنم وگلهای بدون بو را عاشقانه تماشا می کنم تا احساس بهار در وجودم زنده بماند حالا که چراغ حیات بهترین کس بهترین دوستم خاموش شده زیباترین ومعطرترین وبزرگترین گل رز توی باغچه به یاد مادر جون تو چیدم کمی با اشک نگاهش کردم تا شریک اندوه تو باشم وپر پرکردمش وبه اغوش باد دادمش تا دوباره بهارانه ها بیایند ورویش شادیها کنند وفاتحه ای خواندم وبا لبخند زیبای یاسمن دوباره زندگی اغاز کردم وتو هم ای بهترین من با یاد خدا وصبرواراده ای که من در وجود مهربان تو می بینم دوباره زندگی اغاز کن , زندگی با نداشتنها , از دست داده ها, خیلی سخت ودر عین حال نا مهربان می شود به عنوان یک دوست ازت خواهش می کنم با انهایی که اکنون زنده اند وزندگی می کنند دوباره زندگی اغاز کن وحتی لبخند بزن هرچند کمی سخت است اما محال نیست . دوست خوبم برایت ارزوی بهار می کنم واز خدا می خواهم بهار عمر هیچ یک از نزدیکانت دیگر روبه خزان نرود وهمیشه جاودانه باشی وبتوانی مثل همیشه با لبخند منتظر اهل خانه وخانواده خویش باشی  ( فریاد خاموش تو را چون جان خویش دوست می دارد وفراموشت نمی کند)

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 11:40  توسط فرياد خاموش  | 

بوی بهار

دوباره های تکراری

سبزه ها که از نو می رویند جوانه های احساس من از عطر اقاقی ها سرشار وامید به اینده در دلم لبالب می شود هیچ کاری فرح بخش تراز نوشتن خوبیها در بهار وبرنامه ریزی برای سال جدید نیست واین شایدآغازراهی برای رسیدن به خدا باشد ویا هدفی عاشقانه برای سرزمین مادری به هر حال روزهای اول سال برایم سخت است که قبول کنم یک سال به عمرم اضافه شده ودارم به سوی بی نهایت زندگی در سال جدید قدم برمی دارم اما سال جدید چه با میل وچه بر خلاف میل ما از راه رسیده است وچند روزی از عمر ان می گذرد از نگاه همه می فهمی که زندگی در جریان است وزمان در رود بی نهایت به سوی ابدیت جاریست .

گویا خواسته های ما هر روز تازه می شوند ودر خواستهای ما از زندگی بیشتر ,,نمی دانم تا حالابه رویش گلهای صحرایی نگاه کرده اید در یک دوره کوتاه زمانی در همان مکان سال گذشته حالا کمی این طرف یا ان طرف تر با باریدن اولین قطرات باران خود را برای رویش اماده می کنند ودر زمان معینی اگر ادمی مزاحم زندگی کردن انها نشود سر از زیر خاک بیرون می اورند وهمسایه سنگها می شوند وهر دودر سکوت معنی دار خویش به هم زیستی مسالمت امیز ادامه می دهند روزهای اول سنگ سنگ دل همسایه مهربان والبته سایه ای وسر پناهی برای گل صحرایی است وهمینکه جوانه با ترانه های باران وغزل امید رشد ونمو می کند برگهایی وغنچه ای می دهد وبعدهم می شکفد سایه بر سینه سنگ خارا می اندازداین رابطه عاشقانه ونیاز به هم  اگر چه در سکوت مطلق اما شکل می گیرد, ایاما ادمها حتی این رویا را باور می کنیم؟ که سنگ هم می تواند دوست داشته باشد ودوستش داشته باشند روزها وشبهای بهاری زیبایی می گذرد , ساکت وسرخوش , مست وباده نوش, شیرین وفرح بخش , تا اینکه باد حسودی کندو سنگ فقط نگاه می کندوهیچ راهی جز نگاه کردن نداشته باشد عاشقانه وباز هم عاشقانه به گلها نگاه  کند, تاگلها درپایان بهار دوباره به ابدیت بروند وسنگ انتظار را  تجربه کند؛ اگر باز ابری بیاید وطوفانها دانه های به جا مانده ازاین عاشقانه هارا بدست طبیعت ندهند , فصل رویشی بیاید وانسان با دخالت در طبیعت بی جان ومظلوم باعث جابجایی سنگ نشود باهزاران اما واگر دیگر دوباره این عشق با نگاه شکل می گیرد شاید چرخه بهار در بهارانه های بعد دوباره تکرار شود .حالا یک چرایی بزرگ از راه میرسد که چرا ما انسانها هم دیگررا دوست نداریم ماها که نه به تکرار بهار نیاز داریم ونه به امدن پاییز ؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 13:13  توسط فرياد خاموش  | 

طراوت زمین

 

با فرارسیدن فصل بهار ونوروز عید مقدس اریایی فرصتی پیش امده تا از دلتنگیها ننویسم , برای تو صیف بهار وزیبایی ان می توان یک بار به زیبایی های گل های توی باغچه که راحت دیده می شوند نظری انداخت البته اگر اپارتمان نشین نباشی واز دیدن چهره تکراری گلهای گلدان های توی راهرو خسته نشده باشی ,اما در هر صورت بهار فصل جوانی وطراوت از راه می رسد مادر بزرگ پیر وموسپید والبته زیبا ودوداشتنی زمستان بی انکه اراده ای از خود داشته باشد بادست نقاش طبیعت رنگ از چهره عوض می کند وبه ارامی پیرایشگر طبیعت او را برای جاودانه بودن با تصویر بنفشه ها ,یاسها ,لاله ,لادنهاو هزران اسم زیبای دیگر می اراید همه موجودات عالم هستی از این تازگی وطراوت مادر پیر لذت می برند.                                                                   چهچه بلبلان ومستی اهوان دشت سبز رویاها انگیزه ای برای بودن است ودلیلی برای ابراز وجود هر چه هست زیبایی بهار افسونگر است .

از رویش جوانه ای که سر از زیر برف در اورده تا بیداری نهال یک ساله ای وسر خوشی کبک وخرامیدن غزال ها همه فرصتی برای اندیشیدن فراهم می کنند تا بتوانیم خویشتن وخدای خویش را بهتر بشناسیم .

فصل بهار از راه می رسد برای شنیدن صدای پای او لحظه شماری می کنیم زنگ تحویل سال با صدای دعا ونیایش به پیشگاه ایزد بی همتا اغاز می کنیم وهر چه ارزو داریم برلب می اوریم  ودر دل فرداها را نگران می شویم باشد که بهترین فرداها از ان شود

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 7:54  توسط فرياد خاموش  | 

اشک وآه

حالا که فرصتی برای با تو بودن نیست نهال آه ! می کارم وعلف های هرز کاشکی را درو می کنم , در اندک زمان مانده از حضور تو در کنارم اشک هایم را در سیلاب احساسات عاشقانه ام برای رویش دو باره مهر ودوستی به کانون دامنه های رویا های شیرین با تو بودن ها جاری می کنم وتو ای پرنده زیبای رمیده از اشیان برای انکه دوباره بیایی تن خویش را چگونه پیرایش کنم تا در فرصت مانده تا بهار نهال اشک وآه بخشکد ودرخت محبت در کانون عاطفه های گلهای لب رود خواستن ها بروید . آه ! اشکهایم برای ماندن بهانه تو را می گیرند وآه ! از جانم دیگر نای بر امدن ندارد قلبم با آه واشک سرشته است بهار نزدیک است نیازم به سر خوشی ومستی هیچ اهنگی را جز ترانه وملودی با تو بودن ها باور نمی کند .

امروز واپسین قطرات اشکم واخرین اه! در غروب بارانی گو نه هایم درباتلاق گفتن هایم وقتی زبانم تو را صدا می زد هر دو بهم رسیدند خاستگاه هر دو قلب تنها وناامید شاعری بود که مثنوی زرد می سرود ,اشک رنگین کمان ارزوها با خود داشت واه اندوه خاطرات با تو بودن ها, کنار رود مرداب زده لبانم تلاقی اه واشک دیدنی بود یکی هیجانش برای خاک ودیگری پراحساسش برا ی پرواز را مهیا می کرد وداع اتش و اب دیدنی بود بوسه ای که اشک از لب پر اه گرفت قانون اول عشق یعنی فنا شدن شروع شد ,خاک سرد کوچه ای غمگین ولبخند گلسنگی که اسمان بی ابر را بارانی ندیده بود پایان اشک بود  ,آه ! سردی غروب وحررات اتشین اه ! حباب ارزوها را ترکاند وپرواز تا کهکشان عشق اغاز شد وقانون دوم عشق یعنی بی نهایت شروع شد . قلب وامانده وتنها بود , بار خون دلها را بردوش می کشید خسته ودل نگران کسی را صدا می زد که در دور دستها لبخند را تقدیم غروب خورشید وامید را به خاک تیره باغچه فرداهایش هدیه می داد , خاک ونور  در سبدی به رنگ گونه های رز وبه ابی دریاها گل عشق کاشتند وقانون سوم عشق, یعنی پیوند به هستی اغاز شد وقلب نگران بارقه امیدی را در اسمان خیالش دید وبا امید به فرداها شب وتنهاییش اغاز کرد .

امید که فر داها بیایند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 21:16  توسط فرياد خاموش  | 

غريبه  

 از درد نگاهت مي دونم غريبي ، ازغبار نشسته رو قامتت مي دونم غريبي ، غربت تو كلامت احساس مي كنم ؛ صدات ترانه  غر يبي واسم مي خونه ، كوچه هاي تاريك  گرفته محله دلت دارن ترنم غربت مي كنن ، شانه هاي خسته ات زير مهربوني يه نگاه خم شدن مي دونم غريبي ، تو بلنداي خيالت مه گرفته قامت كوهها ، سقف اسمون كوتاه شده واسه ديدن جايي نداري مي دونم غريبي ،واسه بارون دلت لك نمي زنه ، واسه ابرها دلتنگي نمي كني مي دونم غريبي برق نگاهت ديگه سويي نداره،توچشمات گل انتظار نمي شكفه مي دونم غريبي

با خودت خلوت مي كني ، پر رازهاي نگفته اي مي دونم غريبي

زير لب يه وردي مي خوني ، خدا شايد بدونه تو دلت چه دردي داري كه  هميشه  با دعا زير لب درد ها رو تكرار مي كني ، نه ! شايد هم غريبه نكنه واسه يه اشنا دعا مي خوني تا سر سفره هفت سين بياد وباهم شعري بخونين، نكنه غريبه مسافر خيالت راه شب گم بكنه تو روشنايي ها بمونه ، گل شب بوي نگاه تو بخشكه واسه بودن دست نيازش سوي نورها دراز كنه، عاقبت غريبه جان ! نكنه سوسوي خورشيد از همه روياها دورت بكنه ، تومي خواي غربيه جان ! مثل شب بوها بشي وقتي ياسها تو خوابند وشقايقها چشماشون بستن واسه جير جيركها ، جغدها ، نه! تو گناه داري بايد واسه عاشقا، شب زنده دارها تو كوچه هاي باروني شبهاي تنهايي غريبه ها عطر زندگي بپاشي .

براي روزهاي غربت هيچ چيز يادمون ندادن، همه گفتن دوست داشتن وعشق تمرين كنين ، كسي نگفت با خودتون خلوت كنين كمي برا روزهايي كه بدهستند ومي ايند وبايد از ان بديها چه دوست داشته باشين وچه نه بگذرين كمي دلتنگي ، درد وتنهايي تمرين كنيد تا وقتي بزرگ شدين يه باره دلتنگ شدين تنها شدين كم نميارين هر چي پري دريايي بود وهر چي پريا همه يه شاهزاده داشتن وعاقبت خوشبخت مي شدن تو شهر كودكي كسي بدبخت نبود اگه بود  به ما خودش نشون نداد همه بدبختي ودربدري ها كه با فقر نمي ان گاهي دربدري وتو خيابان راه مي ري همه حسرت تو مي خورند گاهي خوشبختي همه دلشون به حالت مي سوزه ،چرا هيچ كدام تمرين نكرديم دلي بدست بياريم با يه نگاه يه لبخند صاحب دلي شديم هرگاه نخواستيم پشت غرور مون قايم شديم ورهاش كرديم فكر نكرديم چرا شكستيم؟ واسه چي پشت پا زديم ؟

غربت هميشه باما ادمها است گاهي خودمون مي تونيم كم رنگش كنيم گاهي يه مسافر  مي تونه،  اسمش اين اشنا  هر كي بذاريم ( بابا ، مامان ، داداش، ابجي ، زن، فرزند ، دوست پسر يا دوست دختر ) هر كي كه بتونه باورمون كنه كلي تر بگم دوستمونه كه سايه غربت مي تونه از سر ما برداره

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 7:40  توسط فرياد خاموش  | 

كمي دوستانه تر

گاهي مجبوري براي انكه زنده بماني تلاش كني وزماني دوست د اري براي زندگي تلاش كني ، تا زنده نباشي نمي تواني زندگي كني وتا زندگي نكني از زنده بودن لذت نمي بري اگر جلوي اينه بايستم وبا خودم خلوت كنم مي بينم فقط زمان بسياركمي  در اين سي سال گذشته زندگي كر ده ام وبقيه عمرزنده بوده ام  راستش لحظاتي كه مي نويسم زندگي مي كنم وزماني كه با درهاي جامعه خلوت مي كنم از زندگي رنج مي برم  زنده هستم ،من كه جزيي از اين جامعه عجيب وغريب هستم هر روز صبح كه از خواب بيدار شده ام چيزي بر اندوه ديروز م افزوده شده وسالها هم كه نوشتن را كنارگذاشتم براي مدتي باورم شد عاشقم وبخاطر عشق درس ومشق به ابديت رفت والبته خدا را شكر مي كنم كه دانشگاه نرفتم چون شايد امروز ي ديگر برايم وجود نداشت (زبان سرخ سر سبز بر باد مي دهد ) يادم رفت كه چه مي خواستم بنويسم جواب دوستي بايد مي دادم .

من از اينكه مسلمانم ناراحت نيستم وباور دارم كه دينم مقدس وبهترين است اما ايا حق ندارم هر چه دارم وندارم (داشته هاي مادي ومعنوي ) در سبد ي بگذارم و انها را وارسي كنم خوب وبد ها ي ان سوا كنم خودم رانقد كنم وبه قول پيامبر محبت ودوستي به حسابم برسم قبل از انكه به حسابم برسند دوست خوبم من وشما حق داريم توي عصر انفجار اطلاعات كمي بالاتر به باورهاي خودمان نگاه كنيم اگه شما تو كشوري غريب مردمي ديده اي كه خدايي از سنگ وچوب وحتي گاو دارند به اين هم فكر كرده اي كه انها خدايي دارند با خوب وبدش ما كاري نداريم كمي به كوچه هاي اطراف خودت نگاه كن ادمهايي مي بيني كه از خدا اسمش واز دين جز كلمات زيبايش هيچ ندارند من اگر خارج نرفته ام اما به لطف فقري كه هميشه همراهم بوده با ادمهايي عجيبي كار وزندگي كرده ام انها به راحتي به مقدسات توهين مي كنند واصلا وقتي خسته مي شوند راحت ترين كارشان تو هين به خداست وهيچ خدايي قبول ندارند انها ادمهايي فقيري هم نيستند بعضي ها در محيط كاري ما حداقل بيست سال از من بزرگترند اما به راحتي تو حافظه موبايلشان تلفن بيست تا دختر بيست ساله پيدا مي كنيد وافتخار مي كنند كه اين كاره اند اما همين ادمها جايي كه جايش باشد چفيه مي بندند وبا شنيدن اسم كسي سه بار صلوات مي دهند وحتي متاسفانه در همون جاهاي بخصوص نما ز هم مي خوانند كجا شما اين طور ادمهايي پيدا مي كني تو امريكا يا تو اسراييل، من قصد قالبد شكافي جامعه ندارم ونمي خوام بگم همه همكارانم اين طوريند ادمهاي خوبي هم هستند اما از اون دسته ادمها هم نمي شه براحتي گذشت چون اگه زياد نيستند كم هم نيستند ، حتما تا حالا مردها يا زنهايي نديده اي كه زندگي انها از كمربند به پايين باشد يا خانواده ات اجازه نداده اند يا حق انتخاب داشته اي وبهترين ها را انتخاب كرده اي نگاهي به بچه هاي فقر كن كه شيشه ماشينها تو بزرگ راهها تميز مي كنند نگاهي به زنان تن فروش كن خواهي فهميد كه انها خدا را براي چه مي خواهند عشق كدام درد انها را دوا مي كند تا حالا كسي به انها نخنديده اگر هم لبخندي زده از روي ترحم بوده كه از صد تا ناسزا بدتر بوده انها فقط يه لقمه غذا ويه سرپناه مي خواهند شايد نماز هم حتي بلد نباشند قبو ل داري كه تعدادشان كم نيستند  دراين خانه كه اسمش ايران گذاشته ايم (به قولي اين گربه نشسته به ديوار خانه ماست) چه تعداد از مردان وزنانش وقت نماز دردهاي نياز را فراموش مي كنند وخدا را عبادت مي كنند دوست خوبم اصلا نمي خواهم بگويم كي مقصر است فقط مي خواهم به خودم وباورهايم نگاه كنم چون اين بهترين راه براي نوشتن است ودوست دارم به باورهاي همه احترام بگذارم حتي اگر مخالف انديشه هاي من با شند روزي تو وبلاگ كسي رفتم كه وبلاگ جالبي داشت اسم وبلاگش اين بود حزب الله مي رزمد وتو وبلاگ كسي نظر داده بود اونجا ديدمش با كلي توهين به طرف مقابل وقتي تو وبلاگش رفتم ديدم نه اينكه ارزش خودن نداره بلكه ادم بدي نيست اما تا اون ور ميز غذاش تا حالا دست دراز نكرده واسه اب ونان هم دلتنگي نداره حق داره مثلا به هاشمي رفسنجاني توهين كنه واز فاطمه رجبي تعريف چون نان به نرخ روز خورده وقتي ازش گلايه كردم اومد تو وبلاگم نوشت بر خلاف نظرت وبلاگ بدي نداري اما تو چارچوب ما حزب الله نيستي واسش نوشتم مي خوام دوستت بشم كمي از نوشته ام دلگير شد درجوابش دوباره نوشتم هنر دوستي ان نيست كه با موافقم دوست باشم هنر ان است كه بتوانم با صاحب اراي مخالف يار باشم .

ذوست  من زندگي بسيار سخت تر از ان است  كه من وشما مي بينيم

اگه اين روزها به تلويزيون نگاه كني همه مي گويند انقلاب مال فقرا وملت است اصلا توده ها انقلاب كردند درست است اما براي چه ؟براي انكه از دست بدبختي رها شوند من به اين جمله هيچ اعتقادي ندارم كه مردم براي دين قيام كردند چون تازه مردم تو اين سالها ياد گرفتند وجرات كردند دين گريز شوند ودين هم داشتند كه توانستد انقلاب كنند براي مبارزه با فقر وبيداد بود خودت قضاوت كن حالا اگر خداي نكرده بخواهند انقلاب كنند اين بار براي چه بايد تو خيابانها جان بدهند

نمي دونم ايا تونستم جواب شما بدم يا نه ،اما متاسفانه با توجه به قولي كه به .... دادم دوباره سياسي نوشتم حتما يه بار مي بخشه .

بايد دوباره همون نوشته هاي كمي دوستانه بنويسم بهتر نيست البته اين بي پرده مثل باران بود نه اون نوشته قبلي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 8:19  توسط فرياد خاموش  | 

بي پرده مثل باران

تازگيها يك سري مطالب نوشتم ويه جورايي خودم وهمه دوستام كه شماها باشين خطاب قرار دادم رسالت ما واقعا چيست در جا معه اي كه در ان زندگي مي كينم كجايي اين جامعه هستيم ايا جايي براي خود دست وپا كر ده ايم دلمشغوليها ما تا كجاست تا ان ور خيابان به سپدي پاي دختركي ، يا ماشين بزك كرده پسري يا نه كمي فراتر فكر مي كنيم وپلاك كوچه هاي تنهاييمان براي عابران عاشق وايمان وانسانيت  مي نويسيم وكمي به خودمان كه بي نهايت مطلقيم فكر مي كنيم .

شايد وبلاگ جاي بي پرده نوشتن نباشد نوشته هاي عاشقانه ودوست داشتن ها بهتر همه فهم باشد وبه قول دوستي خطرش هم كمتر باشد يك سوال پيش مي ايد حرفهايمان به كي بزنيم  با كي درد دل كنيم  وقتي كمي انسانيت به سراغمان مي ايد تقديم كي كنيم احساس شاعرانه وجودمان را با كي تقسيم كنيم اين زندگي ما با بي نهايت پلان از سياست تا سكس  ، از خدا تا شرك ، چگونه از گرداب بودن هاي بد وخوب رهايي پيدا كنيم ؟ چگونه با خودمان خلوت كنيم

مي خواهم با كمك شما دوستانم به بعضي از جنبه هاي زندگي سرك بكشم تا باهم ببينيم كه همه چه شخصيت هاي متضادي داريم در قالب اين همه تضاد موجودي عزيز به نام انسان جدا از جنسيت شكل مي گيرد .

سعي مي كنم انچه خودم هستم ودارم بنويسم وشما هر دوست داريد نظر بدهيد

من كيستم؟

با اين كيستي ها وچيستيهاي من همراه شويد ووجود خويش را زمزمه كنيد يك بار با هم خودمان را مرور كنيم .متولد يكي از روزهاي خرداد يكي از سالهاي دهه پنجاه خورشيدي راستش شناسنامه ام درست نيست دوسال از سجلدم كوچكترم

هويت شناسنامه اي من چند باري بيشتر به كارم نيامده با عشق به مدرسه رفتم گول خوردم راي دادم و به اجبار سربازي رفتم اخرين باري هم كه به كارم بيايد خودم نيستم كه ثبت احوال بروم شايد دخترم يا پسرم ويا شايد هم نه همين روزها پدري يا برادري براي ثبت مرگم اين كار را انجام دهد تا خدا چه بخواهد .

در محيط زندگي من مذهب حرف اول واخر مي زند بهتر از پلان دين شروع كنيم

مسلمان ومذهب شيعه يك چرايي زودي وسط مي ايد چرامسلمان وچراشيعه بايد پاسخ بدهيم دوست داريد صادقانه بگويم يا انچه در كتابهاي درسي خوانده ام صادقانه، بهتر وتلخ تر است راستش من مسلمان عادت وتكرار اعتقادات پدر ومادر هستم ساده تر اگر تو اسراييل دنيا مي اومدم حتما يهودي بودم دين من تابعي از اعتقادات خانوادگي من است ولي اگر شما ازم بپرسيد حتما مي گويم نماز را باقلب وجانم، روزه را با نيت خالص ، علي رابا عدالت و عشق مي شناسم اما هر دو ي ما مي دانيم كه من دروغ مي گويم ولي جرات ابرازش نداريم، گريزي به جامعه بدنيست مي خوايم ما يه جايي استخدام بشيم چند بار كتاب توضيح المسايل  مي خونيم وهي تكرار مي كنيم بمون مي گن از كي تقليد مي كنيد مي گيم فلاني حجاب چيه زيباترين پوشش ، پوشش برتر همه اينها دروغ نيست اگه به خودمون يه نگاه تواينه بكنيم مي بينيم يه جورايي مسلمان هم نيستيم  .يه چيز ديگه مذهب من مي گه دروغ نگو از صبح تا حالا صد تا دروغ گفتم خيلي كم پيش مي اد راست بگم حتي به كسي كه دوستش دارم مي دونم بيچاره عاشقمه دروغ گفتم .

از مذهب خيلي چيزها مي شه نوشت اما برا كي ؟اولين خواننده مطالبم خودمم كه خيلي وقته تو حزب قديمي باد نام نويسي كر دم تا هر طرف موافق نياتم باشه همون طرفي باشم  باور كنيد نمي دونم چرا اما هميشه اين جمله زيبا از مادرم تو گوشم هست كه با زبان شيرين محلي مون مي گه ادمها مثل پيازهستند صد تا جلد دارند .. گاهي وقتها خدا هم تعجب مي كنه چي وكي افريده ؟

يه دعا بدنيست نه! خدايا چنان كن كه دوستانم خورشيدي باشند با نورهايي براي آزادي وزندگي تا من هم سويي وكورسويي باشم دنباله راه انها

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 8:44  توسط فرياد خاموش  | 

 

عشق

موضوع : گپي صادقانه

باسلام والتماس دعا

مستدعي است بار شتر خويش بر منزلگاه فقيرانه ما مگسترانيد كه كويري بي اب علف است وسرابش خانه ارواح ، اما به رسم دوستي قديم به ابرام واصرار دل سر گشته ام چند كلامي مي نگارم  براي انكه بي وفايي نكرده باشم واز دوستان دوران جوانيم يادي كرده باشم باز هم سلام ودرود

به: مهتاب و خورشيد ، ترانه وسرود ، اشكها ولبخند ها ، رويا وخيال ، شادي وسر خوشي ، اندوه ودرد ، جاودانه راهي براي زندگي ، دستهايي براي بوسيدن ، حرفهايي براي شنيدن ، شبي پر از ستاره ، خانه اي پر از نور انجا كه هميشه بيداري است ، انجا كه مهتاب را غم غروب نيست ، ابي اسماني خالي از كينه ، قلبي كه براي تو مي تپد ، سلام بر عشق هر چند تو بزرگترين گناهي اي عشق !

از:خانه اي برروي اب ، كرجي بان پارو شكسته اي در ميان گردابهاي رود زندگي ، ساحلي كه ارامش ان در مرداب ابديت خاموش شده ، اوايي كه مرگ قوها را زمزمه كرده ، برگ زردي باكه با افسانه پاييز اميخته ، شاخه اي شكسته كه انتظار نسيمي براي مردن مي كشد ، آواز حزين پرنده اي بر بالين جفت جان از قفس پريده ، فريادي شكسته در بغض شب وسكوتي تا بي نهايت فرياد .

اي عشق خانه اندوه نيستم ، تكنواز دف سر خوشي هيچ صوفي هم نيستم ، ساده وبي ريا هم نيستم ، اندكي از غل وغش هاي زمانه به تنم چسپيده ، جز كمي لبخند ، زباني نيش دار ، داريي ديگري ندارم ، با توام كه همگان عشقت مي خوانند چرا هر شب دست از دامان رويا هايم بر نمي داري، بگذار كمي امروزي فكر كنم يك شب هم با روياي ماشين داشتن وخانه اي توي شمال شهر ها داشتن سپري كنم  تو كه خود خوب مي داني هيچ داريي جز تو ندارم اگر توهم مال من باشي( كه نيستي)  در جوابم ننويسي دل داري كه دلم در رهن خيال كسي است اخر اي عشق با من كه هيچ ندارم چه كار داري ؟

منتظر جوابت مي مانم اما خواهش مي كنم تا جوابم نداده اي مزاحمم نشو چون سر كارم وخسته وكوفته وقتي مي خوابم دوست دارم كسي مزاحمم نشود اما اگر از اين به بعد بدون اجازه وارد اتاقم شوي با سنگ شيشه عمرت را مي شكنم خود داني من انچه شرط بلاغ است با تو مي گويم خواه پند گير خواه ملال ،

قابل توجه تمامي دوستان عاشق از دم دست نهادن هر چيز سخت بپرهيزيد چون عشق هر شب از پنجره اتاق با تلنگري به رنگ گلهاي رز وجادوي ياسهاي باور مان با اجازه دل وارد مي شود بي جهت شيشه هاي اتاق را نشكنيم شايد بتوانيم هنر دل نشكستنها را ياد بگيريم قابل توجه دوستت دارم هاي خودم وهمه دوستت دارم هاي شما ، كاش مي شد عاشق نبود يا نه كاش مي شد عاشق نشد  †††††††††††

دوستي كه براي انديشه هايش احترام قايلم عشق را برابر سكس نهاده بود نمي دونم شايد حق با اوباشد اما وقتي به دلم رجوع مي كنم نمي توانم هيچ حقي به اوبدهم  راستش اين روزها كمتر جواني مي توان يافت كه سكس را تجربه نكرده باشد اما كدام يك از ماها عشق را تجربه كرده ايم ؟

دوستاني كه به وبلاگم سر مي زنيد يك خواهش دارم حتي به شما التماس مي كنم  هر انچه واقعا  به ان ايمان داريد بنويسيد لااقل وبلاگهاي ما جايي است براي صداقت به اين دليل مي گويم صداقت چون نه تا حالا هم ديگر ديده ايم ونه كلامي رد وبدل كر ده ايم همين كه همديگر را نمي شناسيم براي صداقت كافي است .

راستش اگر هم ديگر را بشناسيم شايد هيچ وقت نتوانيم با هم صادق باشيم

دوستتان دارم تابدانيد من هم كمي فقط كمي صداقت دارم

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 21:9  توسط فرياد خاموش  | 

سايه

سايه ام تا زگيها خيلي مهربون شده هميشه با من وهمرا ه وهم نفس من است ،  مزاحمم نمي شه ، رشته افكارم بهم نمي  زنه

 سايه ام مي دونه كي دوست دارم از كي بدم مي اد تا حالا واسه هيچ كسي دلتنگيهام تعريف نكرده ، راز دار خوبيه،

چند شب پيش تو نور مهتاب خيلي به سايه ام نگاه كردم بلند قد ورشيد بود ازش پرسيدم بابا اخه من وتو كه همزاديم چي شده يه باره قامتت به بلنداي نخل تنهايي كنار رود دلتنگيم شده ، مي دوني چي گفت ؟ گفت : واسه اينكه تو تاريكي نترسي وتوتنهايي شبهاي زندگيت يه بزرگتري همراهت باشه .كلي واسم حرف زد ازم پرسيد مي دوني چرا تو روزها از تو كوچك ترم برا اينكه تو همسايه نور وروشني هستي ومهربوني پرتو هاي خورشيد شادي  واسه دلت مي ارند واسه  من دلتنگي ، نه اينكه تو شادي، من حسودي بكنم هرگز ! اخه من ادم نيستم كه حسودي بكنم  دلتنگ مي شم تا غصه هاي دل تو خالي كنم ، تنهايي هات كم بشن ، مي دوني من تاريكي همراه توام ، تو از تاريكي بدت مي اد واز سياهي مي ترسي واسه همين تو روشنايي ها حضورم كمتر مي كنم تا تو از زندگيت لذت ببري

سايه ام خيلي حرف داشت، هم صحبت نداشت ،يه چيزي گفت كه تنم لرزيد فهميدم خيلي دوستم داره يه جورايي عاشقم بوده كه از تولد تا اخرم كه نون پايان است تر كم نمي كنه ، سايه ام گفت تا حالا تو كوچه ها شبهاي باراني قدم زدي گفتم خيلي خصوصا وقتي دلگير ودلتنگ مي شم گفت به من هم نگاه كردي گفتم نه به هيچ وجه ،اخه واسه چي وقتي دلم پر درده نگاهت بكنم ، سايه ام خيلي دلش گرفت،  خودم ديدم كه خاكهاي باغچه بر اشك چشماش شدند ، دلم برا اين سياهي بدبخت تر از خودم سوخت اما سايه ام لبخندي زد وگفت وقتي تو كوچه هاي زندگي رو به تاريكي راه مي ري من جلو تر از  تو راه مي رم وقتي روبه روشنايي قدم مي زني يه قدم عقب ترم واسه اين كه اگه روبه سياهي تيري  به دلت نشانه بره اول قلب من پاره بشه وقتي روبه نور مي ري هر چي خوبي باشه اول مال تو باشه ومن پشت سرت مواظب باشم شاديهات گم نشن .

من وسايه ام حرفهاي نگفتني بسياري داريم ودر دلهاي بي پاياني دوتا دوست شديم كه هيچ كس نمي تونه بين ما جدايي بيندازه شما هم مواظب سايه ها تون باشين

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 21:55  توسط فرياد خاموش  | 

زادگاه من

 

دشتي ميان صخره هاي بلند ، شهري يادگار كيانيان وجم  ، پرديس كوه عشق من ، مشرف به شهر ارزو هايم جم است، پرديس كياي خليج هميشه فارس ، نهايت روياي من است ، قامت بلند نخلها وخاموشي قنات ها يادگار كهن ديار اباد من است .

شهر من خانه شكوفه هاي  سپيدبادامهاي كوهي ، گلهاي زرد بابونه وچشمهاي سياه جادويي شقايق هاي صحرايي است ،دامن كوههاي  پر از گلهاي نرگس وباغهاي گل محمدي روزگاري رويايي بود .

مردم مهمان نواز شهر من ، آزاده ودلير ، غم خوار ودستگيرند ،دير سالي  پيش نعره مستانه سر پر وبرنو (دونوع تفنگ شكاري ) اتش به جان خان زاده  هاي قجري مي زد وسايه اين دويار ديرين بر پرچين كومه هايش بيرق عشق بود ومردانش بر بلنداي صخرهاي گلو كلات افسا نه ضحاك وجمشيد مي سرودند .

گاهي بر مسند روياها ، بر بلندي كوه هاي مشرف به خليج نيلي هميشه فارس، بندر سيراف را نگاهي دوباره مي كنم با سوران هخامنش وچاپارهاي اشك وزوال خسروان ساساني و اشك چشمانم به درياي پارس مي پيوندم گويي نياي بزرگم كوروش درفش كاوياني كاوه به دوشم نهاده وكياي خاك مقدس ايرانم .( ايران اريايي  برابر عشق وبهتر از جان )

شهر من اكنده از عشق وترانه هاي سپيد شاعران نو وقصيده ،غزل ورباعي  است ،هم صدا با ازادي عقيده و راي وانديشه .

كوه نار،ميعادگاه تنهايي ودلخستگيها ،شوريدگيهاي كودكي ودردها ي جواني من ، درياي از نعمت ورحمت است (منطقه گازي نار وكنگان ) چراغ گرم خانه هم وطن مهربان اذري وصنعت گر دوست داشتني اراكي است .

شهر من حلقه اي از زنجيره اهورايي رشته كوه زاگرس با پيوند عشق به درياي ابي پارس است .

خيلي رويا پردازانه شهر جم را معرفي كردم اما هيچ اغراق نيست بايد مسافر شهر من باشي وزيباييهاي بهار ودم گرم تابستان ان احساس كني . پا بر رواق چشمم  مي نهيد اگر عابر روياها يم شويد .

1-     پرديس كوهي به ارتفاع تقريبي 1400 متر از سطح دريا 2- گلو كلات صخرهاي بلندي با اثار باستاني كهن كه اميخته با افسانه است 3-سيراف بندر طاهري امروزي حدود20 كيلومتري عسلويه وپارس جنوبي 4-جم شهرستاني كه بهترين اب وهوا در استان بوشهر دارد ومنطقه اي اقتصادي وخدماتي است كه كاركنان  پارس جنوبي وپالايش گاز فجر در شهركهاي چند هزار واحدي ان زندگي مي كنند مردمان بوميش داري گويش لري بوده كه از طوايف مختلفي تشكيل شده اند با سنتها وادابهاي خاص، ارادتي بسيار به ائمه دارند ، در آزادي وآزاديخواهي زبانزد مردم جنوبند، جم 285 كيلومتر با بوشهر فاصله دارد ودرصورت بهره برداري ازاد راه شيراز-جم -عسلويه كمتر از اين مقدار با شيراز ، خرماي نخل خاصه اش بسيار معروف مي باشد تقريبا 35 تا 40كيلومتر با منطقه انرژي پارس يا عسلويه فاصله دارد و700 تا 750 متر از سطح دريا ارتفاع ، به طوري كه از بالاي كوهها به راحتي ابي هميشه فارس ديدني وديدني تر مي شود .

داراي فرودگاهي است كه متاسفانه اختصاصي شركت نفت است ومركباتش مثال زدني است .

هر چه هست دوستش دارم ودلتنگ گرما وسرماي سوزان ان مي شوم وبا افتخار مي پذيرم كه ذره اي از خاك ايرانم وايراني .

لازم به ذكر مي باشد كه من هم زاده يكي از روستاي قديمي اين شهرم كه اكنون به حرمت صنعت خرابه اي بيش نيست .

ايران براي ايراني وايراني سربلند باد .

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 21:41  توسط فرياد خاموش  | 

      روز 29 بهمن روز عشاق ايراني مبارك باد

عشق واژه زيبايي است وگستر ده تر از تصور ذهن خيال پر داز من به هر دليل وبه هر عنوان مي توان عاشق شد وعاشق هر چيز كه دوست داشته باشي شد براي عاشق شدن از پل دوستي بايد گذشت ودوست داشتن را تجربه كرد

نمي خواهم بگويم دوست داشتن چيست ؟ براي چه بايد دوست داشت تا عاشق شد ، همه ما به نوعي عشق را تجربه كرده ايم از عشق به بادكنك هاي كودكي تا عشق به هم نوع ..

يادم است وقتي كوچكتر بودم در روستاي زادگاهم با هم كلاسيهاي دخترم كه بعضي هاشون چند سالي از ما پسرها بزرگتر بودند( من از همه پسرها  كوچكتر بودم سالهاي جنگ و ويراني ) هم كلاسي دختري داشتم كه نقاشيهاي زيبايي مي كشيد ومن هم انشا هاي خوبي مي نوشتم روزي كه يك نقاشي از اسب سپيدي كشيده بود توي دفتر مشقم پايين ان نوشته بود (عشق يعني علاقه شديد قلبي ) من هم ان نقاشي را براي خودم نگه داشتم زماني كه به سختي مي توانستم بنويسم عشق، تا سالها توي كمد كتابها وبعدها توي ساكم نگهش داشتم تا وقتي كه عاشق شدم واسب سپيد روياهام مثل توسن سركشي هامون خيالم را هر شب جولان مي داد وروزي از روزها تلخ زندگي براي خودش راهي جز روياهاي من انتخاب كرد ورفت ورفت

درست پانزده سال بعد از همون روزهاي زيباي نقاشي كشيدن ها فهميدم (عشق يعني علاقه شديد قلبي )

اين روزها همه برايم ايميل مي زنند واف مي گذارند وتو وبلاگم نظر مي دهند روز عشاق مبارك ، نوشتن از عشق سخت ترين نوشته هاست وزيباترين عشقها عشق به آزادي وبرابري ودوست داشتن  هم نوع است ،من هم حالا انقدر بزرگ شده ام كه عاشق نشوم اما راستش خيلي عاشقم عاشق ايران  وايراني وسرزمين زيبايي كه در ان زندگي ميكنم خانه من شهر كوچكي است كه از بالاي كوههايش خليج هميشه ابي فارس مي بينم ولذت مي برم  گاهي وقتها كه چند روزي از خانه دور مي شوم براي گرماي سوزان وشرجي دل نشين ان دلم تنگ مي شود تازه مي فهمم كه عاشق شده ام ورابطه اي ميان من و زادگاهم شكل گرفته ونيازي به التماس وناز واشاره اي نيست .

حالا دوستاي خوبم تو مطلب بعدي كه مي خوام بذارم تو وبلاگم شهر كوچك مان براتون معرفي مي كنم لااقل همه بدونن يه جايي به اين اسم هم هست .

عشق راهي به سوي دلهاست ودلها هم خانه خداهستند بياييد حرمت عشق را نگه داريم وبه دوستيها لبخند بزنيم .

روز زيباي 29 بهمن مبارك به همه عشاق ايراني .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 9:9  توسط فرياد خاموش  | 

 براهمه

پر شده ام از هيا هوي بودن وخالي از عشق، نوشتن از يادم رفته وگفتني هايم كهنه شده ، از تكرار دوست داشتن ها خسته شده ام ، دل  به اغوش بادداده ام  وارزوهايم بدست طوفان زندگي سپرده ام هر چه لبخند داشتم تقديم اولين نگاه كردم امروز كهنه وپوچ وخسته ونگران،فردا  كه براي امدنش توي كتاب زندگي تصويري نكشيده ام كاش هر گز نمي امد .                                                                                                      شبي كه ستاره هاي اسمانش  هيچ كدام ا نتظار مرا نمي كشند مثل ديروز است كه  خورشيد  با پر توهاي كهنه وهر روزيش به زندگيم  سايه انداخته بود وتكرار نداشتن ها است براي چه  امدن ونيامدنش را در اظطراب بگذرانم ..

امروز روز زيباييست خيلي فكر كردم به تمام چيزهايي كه بلد بودم وهمه چي تكرار كردم از روز تولدم تا حالا ديدم خواستم برا خودم يه جدول بكشم كلي جمع وتفريق كردم ،ضرب وتقسيم نمودم ديدم همش همين هفت روز هفته بوده ،ماه وسالهابوده اند كه تكرار شده اند هميشه جمعه ها تعطيل بوده شنبه ها روز سختي وپنج شنبه ها تازگي داشته ودوباره از نو زندگي تويه هفته ديگه اغاز شده وتكرار وبي نهايت تكرار توي اين تكرار ها چهره من عوض شده بزرگ شدم ،كوچك شدم راهم به سوي مرگ هموارتر شده گرچه هنوز جوانم خيلي نه ، خيلي چيزها ياد گرفتم كلي تمرين خوب بودن كردم ، بد بودن راحت ياد گرفتم .

نمي دونم چرا دير فهميدم عمر روز به روزاست وبايد برا هر روز يه برنامه  داشت . تازه فهميدم امروز يه روزي از زندگيم است وهر روز يه زندگي  به درازاي عمر  .

روز با طلوع شروع مي شه گاهي زودتر وبا غروب گاهي دير تر پايان مي گيره تو اين مدت براي فردا تلاش مي كنيم وغم ديروز مي خوريم اصلا به فكر حالا نيستيم .

روزها گاهي مثل باران مي بارند ومي روند وگاهي چون برف بلنداي البرز جاودانه ،از تكرار برف وبارانها زندگي جاري مي شود وعشق ومحبت دوستي اغاز

تقديم به يگانه گل باغ زندگيم.........

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 7:53  توسط فرياد خاموش  | 

با من تو چت روم و وبلاگ

ديدمت پاي در راه داري ومسافر شهر محالي كوله باري از اميد بر دوش ودلي پر از درد داري تو را خوب مي شناسم هم نوايي با تو را در ترانه آزادي تجربه كرده ام اگر بخواهم براي دوستانم معرفيت كنم چگونه بنويسم واز كجا اغازت كنم در حالي كه اسير زنجير استبدادي .

گفتني هايم براي ازادي با سبدي از عشق به رنگ رزهاي توي خلوت باغچه تقديمت مي كنم وتو را اينگونه مي شناسانم .. سياهي شبي واسماني نيمه ابري ،خسته از خواب ودلهره هاي فردا ، همه جا ساكت وكور ، پرنده اي پر نمي زند صداي مرغ شبي نمي ايد ، نسيمي سرد شاخه هاي درخت توي حياط را  نوازش مي دهد دل به اميد فرداها مي دهم براي گذاشتن مطلبي توي وبلاگم وارد دنياي مجازي خود مي شوم كه شايد زيباتر از دنياي حقيقي من باشد

بلاگفا زودتر از هميشه دعوتم  پاسخ مي دهد دست نوشته اي كه روزي پيشتر نو شته ام به دلتنگبهايي از نسل اندوه اضافه مي كنم خوابم نمي ايد برخلاف ميلم ياهو مسنجرم باز مي كنم بعداز كلي التماس مي بينم هيچ كدام از دوستانم on نيستند كمي دليگر والبته بعدا خوشحال مي شوم كه لااقل دوستانم شايد شب ارامي داشته باشند .

توي چت رومها پر از حرفهاي سكس والتماس براي اجابت دعوت به سكس است كمي درنگ مي كنم به همه سلام مي كنم مي پرسم كسي از جاي خدا خبر دارد هيچ جوابي نمي دهند همه اعضاي روم را به دوستي سالم دعوت مي كنم وبه سراغ وبلاگها مي روم تا مطالب متنوع انها را مرور كنم واز هر وبلاگي كه خوشم امد نظر بدهم در افكار دور ودراز خود غوطه ورم با جوكهاي يكي مي خندم وبا كلمات عاشقانه ديگري به گذشته بر مي گردم واز حرفهاي بي پرده سياسي لذت مي برم دراين ميان يكي پي ام مي دهد شايد او روزي بهترين دوست من شود وشايد هم من بازيچه اي باشم براي گذراندن وقت هاي مرده او اين اينده است كه همه چيز را براي من وتو اشكار خواهد كرد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 11:45  توسط فرياد خاموش  | 

بي پناه تر از باد، تنها تر از كوير ،خالي از هر هيجان وهيا هو ، سر چشمه اي ندارم ،خانه اي هر گز ، ترانه اي با نا مم اغاز نمي شود ، نت خاموش هر زندگيم ، هيچ سازي مرا نمي نوازد ،

سحر پرندها نيستم ، سپيده مسافران هر گز ، همزاد اندوه و غزل غمگين پاييزم، شب تاب كورسويي نيستم ،باخودم غريبه ام ،

من سكوت دهشت بار توام وقتي فريادي نيست وخاموشي

 

واسه بي پناهي ،  دربدري ، بي كسي ، وقتي تنهايي وهمراهي نداري ، دلت پر درد وسينه ات لبالب اندوه است هيچ چيز وهيچ كس نمي تونه سنيگيني بار درد روشونه هات برداره ، خودت مي اي در خونه من در مي زني ، نر م نرمك مي ام سراغت ، گاهي با هق هق گونه هات خيس مي كنم تندري مي شم بار درد سياهي ابرها رو از تو اسمان دلت پاك مي كنم ، گاهي شبنمي مي شم رز گونه هات خيس مي كنم، لبات مي بوسم مي افتم زير پاهات تا اندكي درد دلت تسكين بدم ، هميشه نمي ام سراغت ، خيلي وقتها تو مي خواي من نيستم ، گاهي من هستم تو گمي وكم پيدا ، اشك چشمهاي تو منم واسه اروم شدن هميشه صدام كن .

 

ديگه از سرك كشيدن خسته شدم  ، تو هي غلت مي زني ، من يه شعر تازه مي شم ، يه راه تازه پيدا مي كنم ، گاهي تو اغوش پري درياها مي برمت ، يه وقت شاه پسر قصه هادلش برات تنگ مي شه

رو دوش من هميشه تو در پروازي ، با هيچ كس مثل من راحت نيستي ،

امشب خوابت نمي بره ، بازم گناه منه ، باهمون نگاه ساده بردمت تا ناكجا، با خودت حرف زدي ومن تو رو خندوندم ، گريه هات خيلي وقتها كار من است من روياي تو ام.....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 10:14  توسط فرياد خاموش  | 

آزادي                                     

برايم سخت است كه از نديده ها ونداشته ها بنويسم ، چيزي كه  احساسش نكرده اي وفقط از ان خوانده اي  ونوشته اي آزادي باز هم آزادي

آزادي تا از ان نام ببري بسته مي شوي / دستها به زنجير مي شود /انديشه ها سر كوب /آزادي درد من وتو نيست/ رنج واندوه ما است /

آزادي تقديم يك شاخه رز به ايده هاي مخالف تو است / آزادي برابر زندگي / برادر عشق /زنده نيستي اگر آزاد نباشي /آزادي خانه اي ساخته از نور /نوري است هم خانه زندگي /آزادي گاهي غريب مي شود / جايي هميشه غريب است /در خانه اي هميشه اسير /رد پايي از آزادي خيلي پيدا نمي شود انجا كه مردمانش نخواهند /

آزادي تبسمي است بر چهره مخالف /آزادي يعني مجبور نباشم بخوانم ترانه اي كه تو مي خوا ني /آزادي نسيمي پر از هواي تازه /گفتن نگفته ها است /آزادي حريم خانه من است /سر زده وارد نشويد /

براي انكه آزادباشيم بايد تلاش كنيم داشتن ازادي انديشه وفكر ربطي به حكومتها ندارد شايد حكومتها اين حق مسلم را از ما بگيرند اما خود ماييم كه اين آزادي را به حكومتها داده ايم تا آزاديمان را بگيرند براي بدست اوردن آزادي وبايد تلاش كرد

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 6:7  توسط فرياد خاموش  | 

نيايش

خدايا ! باورم نيست كه درهايم از تو دورم كرده است ودرمان دردهايم در نگاه غير تو مي جويم كمكم كن تا بيابم خويشتن را وقت سختي ودرد وبا خويشتن خويش راهي به سوي تو پيدا

 

خدايا ! با انديشه ام هر شب تا كهكشانها رفته ام وشعر ها براي دختري از جنس دردهايم سروده ام به هر چه بد وخوب بوده انديشيده ام بجز به تو خدايا در اين مدت عاشقي وحيراني وپرواز ومعراج هيچ از من غافل نبوده اي انجا كه گمت كردم پيدايم كردي دستي براي گناه بسويم دراز شد تو دستم پس زدي چه حقي بر ذمه تو دارم كه وقت سختي ودرد واندوه مي خوانمت ؟

 

خدايا ! ان روز براي انكه دلي بدست اورم دلي شكستم وبراي انكه دلي نشكنم شكستم اين همه شكستن فقط براي يك نگاه غير تو بود وتو اي خداي من چگونه بخوانمت در حالي عاشقانه تر از مادر نگاهم مي كني وهيچ گاه نمي شكنيم  

 

خدايا ! براي انكه بگويم هستم از هستي خويش گذشتم وتو با انكه ازلي هستي انگاه كه هستي تو را انكار كردم به حال خودم رهايم نكردي واز گناهم گذشتي خدايا تجربه گناه از من مگير اما هيچ گناهي بنامم ننويس

 

خدايا ! دوستم داري وبراي دوست داشتنم تنها كسي هستي كه التماست نكرده ام تا لبخند وگريه نداشتم احساس مادري گل نكرد وتا هزران بار ستايش زيبايي كسي نكردم نگفت دوستت دارم وتو به هر رنگ وبه هر شكلي باشم دوستم داري خدايا تو بياموزم دوست داشتن

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 13:28  توسط فرياد خاموش  | 

 وقتي خبر شهادت مولايمان علي (ع)را به معاويه دادند گفت عدالت مرد.

 در هيچ جامعه اي نمي توان منكر عدالت شد اما مي توان برايندي ونموداري از عدالت ترسيم كرد تا دانست كه چه تعداد از مردمان  از اين حق مسلم خويش بهره مي برند وچه تعداد قرباني بي عدالتي مي شوند ..

در جامعه ما اگر پارتي خوبي داشته باشي در هر صورت عدالت جانب شماست وشما هيچ نگراني از بابت بي عدالتي نخواهيد داشت .

ادامه داستان !!!!!

‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡

دادستان مي داد فرياد

داد دلش مي خواست

او هم دوره گرد

 سكس بود

صورتش باغ نفرت

حرفهايش پر كينه

چشمهايش پر شهوت

نام خدا بر زبانش

صد ايت در كلامش

زير نگاه بي حجابش

خيس شد

صورتكِ

دختر تن فروش

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

مردكي از بالاي

چشمهاي شيشه اي

مي كاويد

دختر بي سرپناه را

ايه اي خواند

و

نوشت

هفتاد تازيانه

چند سالي هم زندان

 

 

                  

 

 

‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡

  دخترك كه به جبر زمانه وسادگيش باخت وعاقبت با همان روسري كه به اجبار بر سرش كرده بودند تا عفت وابروي خويش نگه دارد جان خويش را در گوشه بازداشتگاه گرفت تا شاهد فرداهاي تلخ نباشد در حالي  قاضي حكم به محكوميت هم سفر ما صادر مي كردكه دخترش با ماشيني اخرين مدل خيابانها را براي ديدن دوست پسرش مي كاويد گويا پسري سر كارش گذاشته بود ...

جايي كه كسي حق دفاع از خود ندارد ومدافعي هم نيست فرياد همه ما براي دفاع از او حتي با نگاه واشك ولبخند شايد مرهم زخمي باشد وچراغ راهي براي فرداها

فرياد براي دفاع  از همه دختران وپسران مظلوم سرزمين پاكامان ايران بر همه واجب است وحقي است كه بر گردن ما

¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶

فرياد كن دردم

هم صداي غربتم

خسته از باران وبرف

خسته از هر سپيدي

كوره راهم

پرتگاه بود

هيچ كس

ازرده از دردم نشد

يك تبسم

هم دم اندوه هايم نشد

 

ياد ياسها ،اقاقيها

بوي نر گسها ،

اشك شقا يق ها

ياد كودكيهايم بخير

آه ،آه ،آه !

ترسم از فردا نبود

زندگي را ، زنذگي را

دوست مي داشتم

افسوس !

††††††††††††††††††††††††††

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 6:22  توسط فرياد خاموش  | 

جامعه ما نسبت به كساني كه درد نيازشان را با مر حم گناه التيام مي بخشند هيچ برنا مه خاصي ندارد فقط جرم و بزه در پيشاني انها نوشته مي شود وانها حتي از خانواده نيز طرد مي شوند،وقتي كسي از جامعه رانده شود شكست ان اگر حتمي نباشد لااقل نمي تواند خود را باز يابد حتما شما هم مثل من راز بقا را دوست داريد تا زماني كه گله بوفالوها با هم حركت مي كنند درندگان جنگل هيچ اسيبي به انها نمي توانند برسانند وفقط از دور جدا شدن وماندن يكي از انها را به انتظار مي نشينند ما ادمها هم همينطوريم اگر همه گرگ نيستيم بخشي از جامعه گرگ صفت وگرگ سيرت است هر گاه يكي از ما پناه گاهي نداشته با شد راحت تر به دام مي افتد .

تا اين جا كه ناقوس رسوايي همسفر ما در شهر كوچكشان پيچيد همراه من بوديد واينك ادامه

¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶

پدر معتاد بود

هيچ رگ غيرتي

برا تزريق نداشت

مادر با اسلحه نفرين

مردمان با نگاه

خودشان

هر كسي با يك نگاهي

مي گفت

دخترك مجرم است

             دستهاي پشت پرده

              پايان عدالت بود

همه باور داشتند

پسرك هيچ گناهي نداشت

اين را همه مي گفتند

قانون زير چادر پارتي

مخفي

عدالت گم شده بود

دخترك هم سفري

درراه داشت

هزران درد در دل

شب نفرين شده اي امد

بار سفر بر دوش

خانه اميد ويران

خسته وتنها

به خدا هم

اميد نداشت

مثل هميشه

مرگ چراغ معابر كوچه ها

راه رفتن

هموار مي كرد

هدفي جز مردن نداشت

رفت ورفت و رفت

٭٭

عفريته فالگيري

با غروب غم انگيزي

هر دو يكباره امدند

چند روزي بعد

كودك ناديده اي

كورتاژ شد

خانه اي گرم

غذايي چرب

بالشي نرم

باز هم روز بدي اغاز شد

تن او  ناز چو يا سهاي سپيد

گونه ها باز اناري  

شرمش امد كه كمي

 تار موها بزند بيرون

زير چارقد ابرو

مست وبي حال

رقص كنان مي غلتيد

بر اغوش كسي

كار هر روزش بود

 

×××

لبخند زنان

او مي گفت

با هنر زيبايي مي شود

هر شب

بر اغوش كسي بود

لذت برد

•••••••••••••••••  

باور نمي كنم حتي اگر با چشمان خود ببينم  كسي لباس تنش از فروش تن  بر تن دارد اما قبول دارم كه هست واجبار هم هست كه  واقعيتهاي درون جامعه را بپذيرم  ..

براي كساني كه از دربدري دختران وپسران اين مرز و بوم نهايت سوء استفاده مي كنند كمتر جرمي نوشته مي شود مردان وزناني كه در نقاب دوست وياري دهنده دست هر از خانه رانده اي را با دروغ ونيرنگ مي فشارند تا كسب در امدي از فروش تن  ديگران داشته باشند هر روز با اخرين مدلهاي     ما شين اتو بانها ، خيابانها وپاركها را براي شكار تازه اي برانداز مي كنند بي انكه مزاحمي به اسم قانون داشته باشند

هيچ جرمي مرتكب نمي شوند ؟؟؟؟

مگر وقتي پسر بچه اي خريد وفروش مواد مخدر مي كند تن فروش نيست ؟   ويا دختر بچه اي كه كنار خيابان  گدايي مي كند تن فروش نيست ؟   تن فروشي  فقط  فحشا نيست وقتي  لحظات طلايي عمر كودكي با هيچ اميدي از دست مي رود وبه اجبار ونياز بايد عامل توزيع مواد مخدر ويا گدايي باشد گذشته از ان كه انسانيت خود را فروخته عقده هايي براي فردا با خود خواهد برد وقتي  خود را براي روزهاي سخت اينده اماده نكنيم همه چيز را باخته ايم حتي تن وروح واميد را

باشد تا فردايي ديگر گفتماني ديگر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 6:1  توسط فرياد خاموش  | 

دخترك قصه ما براي بودن تصميم گرفت چند روزي با دنياي كودكي وداع كند اما نمي دانست كه شايد براي هميشه با كودكي وحتي نوجواني وداع خواهد كرد باورش نمي شد جوان برومندي است

فقط گاهي نياز هايي در وجودش زبانه مي كشيد

نيازهاي مادي كه هميشه ارزو به دلش گذاشته بودند مي خواست نياز به جنس مخالف را كه به راحتي مي توانست تجربه كند ،با توجه به محيط خانه اين راحت ترين راه فرار از بن بست تنهايي و عاطفه بود.تصميم گرفت به نگاههاي پسر قالي فروش جواب  بدهد

٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭    

با يك نگاه ويك لبخند

كوچه اي خلوت

شهري سرما زده

ساكت وارام

در پي شاخه گلي

باد روان بود

اتشي بر دل او

چالشي در فكر او

عشق  مي خواست

پيراهن يو سف بدرد

چون  دلي

فرصت لبخند داشت

تني منتظر التماس

گم شدن

ناپيدا شدن

همه از درد بود  

كاش ذره اي عشق

شبنمي محبت

توي خانه

واسه دخترك پيدا بود

با اولين  دوست داشتن

عقده دوست داشتن

سر باز كرد

 دوست داشتن

سلامي تازه كرد

پسرك  دزد دل او شد

 فردا

پسرك باز امد

پشت فاكتور فروش قالي

دار عشق بر پا كرد

زنگ فردا با صداي

هم صدايي اغاز شد

لرزه بر جان كسي افتاد

 ملودي  

دوستت دارم ها  

دوستت دارم ها

تا شنيد

دست وپا يش  با طناب

عشق پيچيدند

تا كه دوستت دارم ها

به اوگفتند

 

كادو  هاي پسرك تن دختر بود

تن دختر نرم نرمك دست پسرك

هي به اومي گفت

لطيف است دستها

گل قالي كاشان است

گونه ها

باورش شد

باز هم گم ونا پيدا شد

توي باغ احساس

مي تراويد مهتاب

               مي شنيددلدار

تن تو ياس بهار است

لب تو جام شراب

 

درسها كهنه شدند

مشق ها

فقط عاشقي

مادرش با  گل اندوه

هم خانه  

حال او هيچ بهتر از

 دخترك  نبود

پر درد و درد بود

هيچ ندانست مادر

دخترك تن فروش است

دخترك نيز ندانست

عاقبت خم آبرو مي شكند

راه مدرسه گم شد

دهان هم كلاسيها

پر از گفته هاي سكس شد

 كتابها شبي

رفتگر محله

با خود برا سوختن برد

****************** 

واكنش پسر ، پدر ومادر دخترك  وحتي قانون ومردمان شهر كوچكشان هم خالي از لطف نيست اگر دوست داشته باشيد نمي دانم اگر بگويم اين داستان با مرگ دخترك پايان مي گيرد ايا شما حاضر هستيد در ادامه هم با من باشيد براي روزهاي بعد منتظرم باشيد ....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 6:8  توسط فرياد خاموش  | 

نمي دونم چرا يك باره تصميم گرفتم درباره دختران فراري بنويسم اونم يه جورايي شعر سپيد عيب بزرگ من هميشه اين است كه نمي تو انم نسبت به جامعه اي كه در ان زندگي مي كنم بي تفا وت با شم  مي خواهم معضل دختران فراري از نگاه شعر بررسي كنم  در شكل گيري هر معضلي در جامعه  مشكلات زيادي دخيل هستند وشايد يكي از اين مشكلات خود ما ونوع نگرش ما به جامعه باشد .

اگر ما نسبت به محيط پيرامون خود بي تو جه با شيم شايد كه نه حتما اينده فرزندان ما درست مانند امروز ماست واين گناهي است نا بخشودني

مرحله به مرحله  شكل گيري اين معضل را براي شما خواهم نوشت البته نه از ديدگاه روان شناسي و يا اجتماعي بلكه از زبان شعر فارسي اولين مرحله مشكلات خانگي ....

٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭

زير شلاق پدر ناله نكن دختركم

ان دور دستها

سرابي پيداست

مردمان اين سراب

قصه هاي تا زه اي

از عشق مي گويند

دختركم

اشكهاي مادرت

ياس كبود تن تو

درد بي انتهاي

امروز وفرداي تو نيست

آه ! آه!

پدرم تب دارد

مادرم دردي به دل

خاله اندوه

سر سفره ما مهمان است

درس فردا هيچ نخواندم

مشق فردا هيچ ندانم

زندگي هم پر از

غلط املايي است

مادرم خسته شده

هم چو كفشهايم

اين دوتا از اغاز

با من بودند

پدرم كه محبت گم كرده

مادرم هم 

خودش وعشق را

امروز دختر ديروز نيستم

كه نيازم با دوتا

حرف ركيك پدر معتادم

پا به قبرستان بذارد

مقبره ارزوها

تن من موج خروشان است

امروز

تا دو بار به اينه هم

نگاهي نكنم

لبخند مليحي نزنم

از لباس تن خود

بيزار نشوم

چفت در باز نخواهم كرد

  راه مدرسه

از كوچه عشق مي گذرد

راه عشق

امتداد يك نگاه

تازه است

هواي  كوچه تو دلم

شور بر پا مي كند

 با نگاه

ساده وپاك ونجيبش

انكه مي گويد

دوستم دارد

                

    فصل بعد عاشقي ودروغ وخيانت وبيزاري وفرار از خانه تا ببينيم چه خواهد شد

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 7:59  توسط فرياد خاموش  | 

ديدگاه شخصي  حجاب ،،رابطه ،،سكس

با فرا رسيدن  ماه محرم وجمع شدن دوستان در هيئت  عزاداي گاهي  مسايل مختلفي در جمع دوستان پيش مي كشيم درجمع ما روز گذشته درباره مسايل مختلفي بحث شد از انرژي هسته اي تا گراني وبوش تا احمدي نژاد وهر كس هم نظر خاص خودش داشت تا اينكه به موضوع سكس رسيديم شايد جالبترين بحث ما در اين باره شروع شد راستش اين بزرگترين دغدغه نسل ماست  البته به دلايل مختلفي

مثل نبود كار ومسكن واينده مطمئن  وبالارفتن سن ازداوج در هر دوجنس پسر ودختر ونيازهاي رواني وجنسي وجمسي هر يك از اين دو جنس به جنس مخالف ، البته شايد شما با من هم راي نباشيد  اما هر چه درذيل مي نويسم نظرات  خودم است وديدگاه من درباره سكس شايد به مذاق كسي خوش بيايد وشايد هم نه

سكس جزيي از زندگي است اما همه زندگي نيست نيازي است كه  هيچ ايين ومذهبي از ان غافل نبوده شايد در يك ايين سركوب ودر ايين ديگري بيش از اندا زه به ان پرداخته شده باشد .

نمي خواهم به عنوان يك مسلمان شيعه به سكس نگاه كنم انچه را

 كه اعتقاد درام وانجام مي دهم مي نويسم شايد حتي با مذهبم هم  در تضاد باشد شايد هم من زياد مذهبي نباشم .

من با رابطه دختر وپسر در جامعه كه خيلي ها ساز مخالفي با ان دارند موافقم اما تا حد مرزي مثلا چه ايراد كه دوتا هم كلاسي با هم دوست باشند حتي با هم به خيابان بروند وبه هم ديگر كمك كنند خيلي از گفتني ها در وجود همه ما است كه حتي به نزديكترين كسانمان هم نمي توانيم بگوييم اما راحت با دوست دختر يا دوست پسرمان مي توانيم در ميان بگذاريم واز كمك فكري او بهرمند بشويم شايد فكر كنيد گفتن درباره سكس چه ربطي به اين مسايل دارد اما خيلي از  اين رابطه ها به ناهنجاري اجتماعي منجر مي شود كه تمام اين ناهنجاريها با سكس ورابطه نامشروع در دوستيها اغاز مي شود مثل فرار دختران وحتي پسران از خانه.                                             من به ان سكس اجباري كه زني يا دختري متاسفانه براي گذران زندگي در كشور ثروتمند مان ايران تن فروشي مي كند كاري ندارم اين را بايد در مجلس شوراي اسلامي ووزارت محترم كار بررسي كرد البته يك پيشنهاد دارم   ديگر ماجوانها به اين امر فحشا نگوييم بهتر است بگوييم شغل تن فروشي مثل گل فروشي تا ديگر براي ان زن يا دختر مظلوم كشورمان اين كار سر شكستگي نداشته باشد .

اما سكس چيست؟ رابطهاي لذت بخش ودوست داشتني با جنس مخالف ( چون با هم جنس گرايي به شدت مخالفم در اين باره حرفي ندارم بزنم) كه يكي از نيازهاي اساسي هر موجودي است براي بقا نسل ودر انسان فراتر از ان كه  حتي راهي به سوي خداست وعشق است وايمان ؛ ، انسان با ان ارامش پيدا مي كني مثل گلها مي شكفي وترانه هاي مهرباني ومحبت زمزمه مي كني وحتي براي بهتر زندگي كردن اماده مي شود . حالا كه كاري با اين جذابيت وزيبايي وجود دارد ايا من حق دارم هر جا وبا هر كس ودر هر كجا سكس داشته باشم؟ البته كه نه حق ندارم

تن سكس من وتو شايد خيلي هم جذاب نباشد واين نياز است كه براي من وتو ان را جذاب مي كند وبه قول دوستي انسان به لباس زيباست  اما همين انسان حق دارد هر طور كه مي خواهد لباس بپوشد چرا ؟براي اينكه شايد مثل ما فكر نكند مثلا من با حجاب هيچ رابطه خوبي ندارم ومي گويم اعتقادات هيچ كس را نبايد مخفي كرد واصلا حجاب اگر جلو فحشا وگناه مي گرفت در اين 28 سال معلوم مي شد ولي دوستم حجاب را واجب مي داند بااين حال با هم مشكلي نداريم از سكس مي گفتم اصولا سكس ورود به پستوي نا ديدني هر كسي است وانچنان جذاب است كه هر كسي به راحتي كسي را به اين خلوت خانه راه نمي دهد وربطي به اعتقاد ات ندارد حالا اين را بگويم فرض كنيد من يك دختر يا پسر مجرد هستم وبارها تجربه سكس قبل ازدواج داشته ام ايا براي همسرم كه شريك زندگي من است ان پستو را نگه داشته ام ؟ايا مي توانم حالا كه تعهد دارم از تجربه لذت بخشي كه قبلا داشته ام دست بردارم ؟

اصولا براي همسرم كه عشق ومحبت بي دريغي نسبت به من دارد چيز تازه اي از خانه پدريم اورده ام ؟مگر ازدواج تجربه جديد ي نيست واغاز يك زندگي تازه نيست كه چه بخواهيم وچه نخواهيم با سكس مقدس اغاز مي شود اين ديدگاه واعتقاد من است اما يكي از دوستان مي گفت انسان براي كارهاي مهم وسخت بايد تجربه داشته باشد شايد حق با او باشد .

اومي گفت تو چطور با حجاب مخالفي وبا رابطه دختر وپسر موافقي اما با سكس در اين رابطه ها مخالفت مي كني چطوري ممكن است شايد لازم باشد همان توضيحي راكه به او داده ام وقانع نشد به شما هم بدهم

اول حجاب ببينيد چرا بايد كسي را به كاري كه دوست ندارد مجبور كرد اين همان دموكراسي است ولي اگر كسي دوست دارد حق دارد داشته باشد وچرا زنان بايد موهاي خود را بپوشانند ومردان كلاه سر نگذارند؟ مگر حجاب پوشيدن بدن است ؟ كه هر كه حجاب نداشت حتما مشكل دارد

رابطه دختر با پسر،؛ چگونه مي توانيم بيش از نيمي از انسانهاي اطرافمان را ناديده بگيريم در دانشگاه ، خيابان حتي در خانه  و فاميل خصوصا در محيط كار  قرار نيست با هر كه هم كلام شديم وبه ما احترام گذاشت يا حتي اين روزها در اينترنت فورا نگاه به جنبه منفي قضيه داشته باشيم ما مي توانيم ديگري را به عنوان دوست خطاب كنيم در چار چوب ديدگاه فكري خودمان مثلا من اگر خداي نا كرده با كسي سكس خارج از عرف وشرع داشته باشم به او حداقل دوست نخواهم گفت چون هر دوي ما با هم يك دشمني بزرگي كرده ايم اما خيلي ها اين جور رابطه ها را دوستي مي نامند  ..                           نگاه به ادمهاي جامعه با توجه به جنسيت همان تبعيض جنسي است ويك نو ع برتري جويي است كه حتي اسلام هم با ان مخالف است

شايد من اشتباه فكر كنم اما متاسفانه اين جوري بزرگ شده ام اگر شما دوستان اينترنتي من نظر خاصي داريد برايم بنويسيد   

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 11:4  توسط فرياد خاموش  | 

فعاليتهاي سياسي خاله مهناز

1.   بيو گرافي

متولد اول فروردين هزار وسيصد خورشيدي

محل تولد مثل همه : تهران

نسبت با اين جانب : خاله 

توضيح : ايشان خاله مادر بزرگ مادر بزرگ مادري بنده هستند وبرابر رسم همه فا ميل بنده هم ايشان را خاله صدا مي زنم .

در اين داستان سعي خواهم كرد بدون هيچ گونه اغراض و يا تعصب قومي وملي فعاليتهاي اين بزرگ بانوي معا صر را براي شما به رشته تحرير در اورم از انجا كه خاله محترمه در هر دهه از عمر مبار كش نوعي فعاليت داشته خلاصه ان فعاليتها را به استحضار شما مي رسانم لازم ه ذكر مي باشد اگر شما از خاله مهناز بپرسيد چند سالشان است خواهند گفت نوزده واندي سال براي رند شدن بيست سال ببينيد اولين خانمي است كه سنش را بيشتر مي گويد

2.     سال هزار وسيصد تا سيصد ده

همزمان با كودكي خاله وظلم ونا بخردي شاه جوان قاجار احمد شاه واحتكار گندم توسط اين عاشق جوان وگرسنگي تمام مردم تهران خاله كه هنوز شير خواره اي بيش نبود تصميم گرفت با ظلم مبارزه كند روزي از بالاي ديوار مورچه اي ديد كه دانه گندمي به سوي خانه اش مي برد با حمله برق اساي خاله مورچه مرد ودانه گندم به خزانه مملكت از گشت

3.     1310 تا 1320

همزمان با به قدرت رسيدن رضا خان در ايران  دستور مبارك كشف حجاب رضا خاني خاله در مكتب خانه كربلايي در كنار فرا گيري قران خمسه نظامي را نيز از بر مي كرد تا براي روزهاي سخت فردا امده شود روزهاي سخت عاشقي او عاشق پسر حاجي بقال بود واين مردك ابله مامور نظميه بود روزي در كوچه هاي اشتي كنان پامنار چارقد از روي خاله كشيد تا جمال دل رباي  خاله مهناز ديد غش كرد ومرد واين اولين رنج خاله مهناز وبزرگترين جرم سياسي او بود

4.     1320تا1330

باشهريو ر ننگين هزار وسيصد وبيست خاله مهناز كه هنوز لباس سياه مي پوشيد ودل دماغ هيچ گونه فعاليتي نداشت بر حسب وظيفه تصميم گرفت با دولت شكست خورده نازي ابراز هم دردي كند واو صليب شكسته اي بر گردن اويخت وبراي مبارزه با اجنبي با اختراع اسلحه نفرين هر شب روبروي مغرب زمين مي ايستاد ونفرين مي كرد وشايد هم او با شم سياسي بالايي كه داشت اولين بار مرگ بر امريكا زمزمه كرد بايد از خودش پرسيد

5.     1330تا 1340

خاله مهناز سر گرم مبارزه با استبداد شد هر روز مثل پيچك در اطراف  مردم ان زمان حزبي درست مي شد خاله طرفدار حزب زحمتكشان بود كه بعدها توده ويا همان كسي نيست خودمان شد (كمونيست) خاله كشف حجاب كرده بود تا بتواند راحت مبارزه كند او به ياد كشاورزان سيبري  ودهقانان اذربايجان روي ديوار اتاقش داس وچكش وستاره مي كشيد

6.     1340 تا 1350

سالهاي قدرت ساواك وترس مردم از زندان ومبارزات زير زميني خاله مهناز تصميم انقلابي گرفت البته با دستور پدر تمام زير زمين خانه در مدت ده سال جارو كرد وپياز وسيب زميني هاي گنديده را يواشكي جلو در همسايه گذاشت او وارد مبارزات زير زميني نمي دانم از ترس داداش فرمونش بود يا از ترس ساواك كه با ميني ژوپ هر گز نتوانست وارد كوچه شود واين بزرگترين ارزوي سيا سي خاله مهناز بود كه هر گز عملي نشد

7.     1350 تا 1360

سالهايي از اين دهه با فيلمهاي فارسي براي خاله لذت بخش بود اوكه در عشق شكست خورده بود   يك بار موفق شده بود دستي به بنز شادروان فردين بزند واز دور بانو گوگوش را ديده بود خوشحال بود با انقلاب 57 خاله مهناز در يك بن بست فكري بسر مي برد از مادرش خواست تا برايش چادري مشكي بدوزد تا همرنگ جماعت شود وبتواند خودش را با شرايط تازه وفق دهد سالهاي سختي كه خاله با لباس شستن و والبته جوراب شستن گذراند اين اخريها ياد گرفته بود كفشها را واكس بزند بزرگترين هنر خاله مهناز اينجا شكل گرفت

8.     1360 تا 1370

دراين سالها جنگ تحميلي پسر شيطان صدام بر مردم اين مملكت تحميل شد وخاله نيز گرفتاريهاي خودش داشت گروهي به اسم مجاهدين كلك (خلق)كه سابقه روشن مبارزاتي خاله مهناز اگاهي داشتند به سراغ او امدند خاله حتي با انها سفري به پاريس رفت واز اينكه اين همه اهن وفولاد در برج ايفل هدر داده بودند به اقاي ميتران رييس جمهور وقت فرانسه اعتراض كرد خاله به فراصت دريافته بود كه مجاهدين كلك كلكي دارند از انها جدا شد حتي يك بار به او سوء قصد هم شد يكي موشهاي فاضلاب تهران به او حمله كرده بود ولي خدا خاله مهناز را براي ما نگه داشت

9.     1370 تا 1380

جنگ پايان گر فته بود وكشور در تب  و تاب باز سازي بود ويرانه هاي از جنگ را حتي من هم به ياد دارم خاله براي باز سازي خيلي تلاش كرد مثلا وقتي راه اب گرفته بود با دست بدون دستكش مشكل خانه را حل كرد وبعدش هم چاي درست كرد

با پيشرفت علم وفن اوري خاله مي خواست ازاين قافله عقب نماند چند سال طول كشيد تا الفباي زبان خارجه اموخت وياد گرفت كه اشپزخانه بايد اوپن باشد اما بزرگتزين رويداداهاي عمر خاله مهناز در اين پنج سال اخير اتفاق افتاد كه خالي از لطف نيست شما هم به بدانيد

10.      1380 تا 1385

اولين كار خاله يواشكي شناسنامه اش گم كرد ودر پي ان با يك عمل جراحي در مطب دكتر مظاهري در دبي هفتاد سال جوان شد وبه سرعت به اداره ثبت احوال رفت وفرم سجلدي المثني را پر كرد

 مامور گفت ننه 80 سالته خوب جوان موندي چشم غره اي به مامور رفت كه مامور به سرعت محل كار را ترك كرد كجا رفت نكته كنكوري است با كلي دوندگي خاله مهناز پانزده ساله شد از من هم جوان تر

با ثبت نام در كلاسهاي فوق برنامه وخرج پول با اسلحه گريه پيشرفت كرد اولين ايراد سالگرد تولد، پدر بايد رايانه بخرد خانه اي كه كامپيو تر نداشته باشه مثل ماشيني است كه فرمان ندارد  حق داشت خاله مهناز وباز هم حق داشت

او زبان خارجه را ياد گرفت حتي براي نوشتن ،خواهم گفت اينها براي چه مي خواست او خيلي اينده نگر بود با فراگيري كامپيوتر از موسسه اموزشي خاله زنكي ها ا وكم كم وارد دنياي مجازي شد او مي خواست جهان را فتح كند خدا پدر بيل گيتس بيامرزد كه راه خاله مهناز كه حتي من هم ديگر نمي توانم حالا به او بگويم خاله مهناز همواركرد مهناز خانم ايراد پول تو جيبي هاي بيشتري مي گرفت نكته اي بالاتر از كنكور مي دانم نفهميديد براي رفتن به كافي نت وچت كردن او در ياهو دوستان زيادي داشت كه البته همه دختر بودند !!!! اين چند تا علامت تعجب خود به خود تايپ شد ويندوز من هم داره شيطوني مي كنه خلاصه ايترنت ساعتي پانصد تومان كم كم پا به خانه گذاشت ومهناز خانم مشتري پر وپا قرص صندلي گردان شد وبه قول مادر جان الكي خنديدن نكته اي فرهنگي

مهناز خانم مي خواست انديشه هايي كه يك عمر درذهنش خاك خورده بود براي دوستانش  در سر تا سر جهان باز گو كند زندگي روال عادي داشت اما مهناز خانم يك روز تصميم گرفت پسرها مسخره كند البته حق هم دارد پسري كه زير ابرو بر مي دارد مثل دخترها يه جورايي هم خودش را خوشگل تر مي كند بايد مهناز خانم (خاله مهناز) اينم كار word بود مسخره اش كند يه داستان واقعي از خودم بگم مادر بزرگم سالهاست كه كور شده يه روز رفتم پيشش وهيچي نگفتم دستي به صورتم كشيد وگفت فاطي ننه جون تويي اخه اگه ارايش نمي كنم ريش وسبيل كه مي زنم باور كنيد تا مدتها هر وقت يادم مي امد خنده ام مي گرفت بگذريم تاريخ به گردن ما حق دارد منظورم مهناز خانم نيست!!!! من هم تصميم گرفتم فعاليتهاي مهم سياسي مهناز خانم را در تاريخ معاصر بر خلاف ميل اين بزرگوار در وبلاگ شخصيم بنويسم  تا اين جوري دلم خنك شود واداي ديني هم به مملكتم كرده باشم

راستي بايد بگم كمتر كسي مي داند خاله مهناز( اين برحسب عادت نوشتم ) مهناز خانم موبايل دارد چند تا اي دي وايميل دارد اصلا از پرايد خوشش نمي ايد قابل تو جه همه دختر ها

اگر كسي براين نوشته گلايه ويا نقد ونظري دارد حتما به كتابخانه ملي ايران  وسازمان اسناد كشور مراجعه كند چون منابع وماخذ از اين دو ارگان محترم در اختيار بنده گذاشته شده

تقديم به خاله مهناز

خانه ما ايران وجه مشترك عاشقي همه ماست وتنها پيوند ما در سر تا سر گيتي،اگر از جنس تو نيستم هم درد تو ام واين نوشته فقط بخاطر گل كردن حس فضوليم نوشته ام اگه ناراحت شدي حتما يه نگاه به اينه كن خواهي خنديد اگر عصبا ني شدي پنجره اتاقت باز كن سردي هوا نوازشت خواهد كرد واگر دلگير شدي به روزهاي خوب اينده فكر كن سعي كن به داشته هايت ايمان داشته باشي تا ارزوهاي فردا تحقق يابد  ايراني باش و بمان ايراني

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 7:59  توسط فرياد خاموش  | 

يك روز صبح با من

اخرين روز دي ماه مثل همه روزها ي خدا سرد وساكت وكمي هم بي روح تا زه از خواب بيدار شدم دل ودماغ هيچ كاري ندارم از اينكه شب بايد برم سر كار كلافه مي شم از بس شب خوابيدم عظلات كمرم درد مي كنه يه ده باري  تو رخت خواب جابجا  واين طرف وان طرف شدم ونخواستم به ساعت رو ديوار نگاه كنم بالاخره جرات مي كنم يه نگاهي به ساعت كنم شش ونيم صبح است با خودم مي گم حتما افتاب زده اصلا يقين دارم كه آفتاب زده خودم اوقات شرعي واسه خودم تنظيم مي كنم برا اينكه حالش ندارم نماز بخونم به خودم تلقين مي كنم خواب صبح خيلي خوبه ولي خوابم نمي بره بلند مي شم يه دستي به رخت خوابم مي كشم مثل خانه ارواح همه جا ساكت وخاموش است همه خوابند خوب حتما نماز خوانده اند ودوباره خوابيده اند سراغ جا مسواكي مي رم مسواك ابي مال من است الهي مرده شور ببره اين تيم ابي كه ديگه حالم ازش بهم مي خوره  شروع به مسواك زدن مي كنم يادم مي اد كامپيوتر م خاموشه در حالي كه دارم مسواك مي زنم برق كامپيوتر وصل مي كنم تازه مي فهمم كارت اينترنت هم فقط شبانه دارم از انجا كه خيلي بهداشتي تشريف دارم توسيني ظرف شويي دست وصورتم شستم وقطري روي گاز گذاشتم برا چاي درست كردن از اينكه دار ساعت هفت مي شه عذاب مي كشم چون دوساعت بيشتر وقت ندارم برا گشت وگذار تو اينترنت كه البته كلي وقتش چت مي كنم با ادمهاي بيكار تر از خودم وبلاگ گرد خوبي هم هستم از اسم هر وبلاگ به روز شده اي خوشم بياد بازش مي كنم ويه نظر مي دم اين طوري

سلام دوست عزيز وبلاگتون خيلي عاليه وزيبا مي نويسيد يه سري هم به من بزنيد يه شاخه گل رز هم مي ذارم پايين متن وثبت مي كنم اخه بدون اهنگ گوش گرفتن كه نمي شه چت كرد ويا وبلاگردي كرد تمام درايوها مي گردم اهنگ شادي ندارم بازم سراغ سياوش قمشي مي رم ياد يه خاطره مي افتم دوستم مي گفت  يكي از بستگانم به رحمت خدا رفته بود ومن تصادفي داشتم سياوش گوش مي گرفتم ديدم مادرم داره گريه مي كنه گفتم مامان چي شده گفت اين اهنگ غزاداري خيلي غمگينه مال كدوم مداح است گفتم حاجي سياوش  گفت خدا پدرش بيامرزه صدا خوبي داره ننه اگه تلويزيون پخش كرد بگو تا بيام نگاه كنم .

تازه ياهو مسنجرم باز شده وتو ادد ليستم چراغ يكي دوتا روشنه هنوز افها نخوندم كه هر دوتا شون گويا منتظر من بودند سلامي مي كنند وچه خبري هم پشت سرش زودي جواب نمي دم  اخه افهاي خيلي قشنگي دارم  از عاشقانه تا سياست از گل افتابگردان تا اشك واندوه همه دوستام يه جوري مثل من هستند من هم كه دوستاي خوبي تواينترنت دارم از دختر تا پسر راستش من به خيلي چيز ها معتقد نيستم  مثل اينكه دختري حق نداره با پسر دوست باشه البته تو دوستي هام من حدي دارم كه با هر كي تو اينترنت اشنا بشم حد ومرزم مي گم 

به دوستام سلام مي كنم خوبيد وصبح بخير هم اضافه مي كنم يكي مي پرسه عشق چيه ؟ديگري مي پرسه دوست دارم ها يعني چه ؟چرا پايين نوشته هات اين جمله مي نويسي ؟

هر چي كه به ذهنم مي رسه تايپ مي كنم مي نويسم عشق تبسم كودكي است كه در نگاه مادر پيوند مي خورد

ودوستت دارم ها چي بگم دردي است كه هميشه همراه من است وعشقي است به خانه ام ايران

چرا مي نويسم چون همه مردمان سرزمينم دوست دارم خواه تو اسمت سحر باشد ويا اميد فرقي ندارد همه زير سقف اميد به انتظار سحر يم

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 17:42  توسط فرياد خاموش  | 

 تو را با عشق اغاز كر ده ام

اولين فرياد من بعد از هزاران سال اندوه بر نيامد ه از دل در خفقان عشق تو خاموش شد

تو را با روشنايي ها نوشتم  ، انجا كه  خا نه اي از نور داشتم و كلبه اي از عشق با  يك كهكشان ستاره وهزاران خاطره،اخر تو را زير چادر شب همنشين با سياهي ها يا فتم  كه داشتي نور را زير برقعه اي پر از سياهي و ظلم پنهان مي كردي ..

دست به دامن ستاره اي بردم تلنگري بر قلبم زدي كه مستي عشق از سرم پريد وستاره به نا كجا اباد دوري پرواز كرد ورفت تا بي نهايت خيال .

تو را با رنگ سرخ عشق نوشتم وبا احساس ابيم پر پروازي براي تو ساختم ،صد نا مه به چشمان تو نوشتم  وهزاران غزل با خون دل سرودم تا با پر توي از نور مهمانم كني ، طوفان شدي نامه ها بر باد رفت ، غزلها بي معني وترانه ها قديمي وعشق لب بام فراموشي مرد  و تنها تر از روز تولد از ترس گم شدن گريه كردم

 تو را ديگر نمي خوانم ، نمي بوسم ، نمي خواهم

با پرواز پرستويي مها جر هم سفر با او منزلگاه قديمي را ترك خواهم كرد  واشيانه اي از عشق دوباره خواهم ساخت ودر تكرار چهار فصل بهار را لبخند خواهم زد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 10:56  توسط فرياد خاموش  |